تبليغاتX
ایام برفی زمستان

ایام برفی زمستان
زمستان فصل سپیدی و پاکی و زیبایی ومقدمه ی خوشبختی است.  

 

A – Accept: پذیرا باشید: دیگران را همانگونه که

هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید

 ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

 


B - Break away: خودتان را جدا سازید: خود را

از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می

شود جدا سازید.

 

 


C - Create: خلق کنید: خانواده ای از دوستان و

آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ،

ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید..

 

 


D – Decide: تصمیم بگیرید: تصمیم بگیرید که در

زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به

طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری

 برای شما رخ خواهد داد.

 

 


E - Explore: کاوشگر باشید: جستجو و آزمایش

 کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و

 شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان

 که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر

 می شناسید.

 

 


F - Forgive: ببخشید: ببخشید و فراموش کنید .

کینه فقط بارتان را سنگینتر می کند و الهام بخش

ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به

خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

 

 


G - Grow: رشد کنید: عادات و احساسات نادرست

خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای

رسیدن به اهدافتان شوند.

 

 


H – Hope: امیدوار باشید: به بهترین چیزها امید

 داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی

 امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار

 داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

 

 


I - Ignore: نادیده بگیرید: امواج منفی را نادیده

 بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های

گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه

و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

 

 


J – Journey: سفر کنید: به جاهای جدید سر بزنید

 و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید .

سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین

 صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می

 کنید.

 

 


K – Know: بدانید: بدانید که هر مساله‌ای هر چقدر

 هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد .

 همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از

سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

 

 


L – Love: دوست بدارید: اجازه دهید که عشق به

جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب

شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود

ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ،

 تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

 

 


M – Manage: مدیر باشید: بر زمان مدیریت داشته

 باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.

 استفاده درست از زمان باعث می‌شود که روی

 موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

 
N - Notice: توجه کنید: هرگز افراد فقیر ، ناامید ،

 رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع

 کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان

 دریغ نکنید.

 

 

 


O -Open: باز کنید: چشم هایتان را باز کنید و به

تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ،

حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی

برای سپاسگزاری وجود دارد.

 

 
P –Play: بازی و تفریح کنید: فراموش نکنید که در

زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که

موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی

ندارد.

 

 


Q – Question: سوال کنید: چیزهایی را که نمی

 دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده‌اید.

 

 

 


R – Relax: آرامش داشته باشید: اجازه ندهید که

نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد

 داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.


S – Share: سهیم شوید: استعدادها ، مهارتها ،

دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا

هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

 

 


T – Try: تلاش کنید: حتی زمانی که رویاهایتان غیر

 ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و

 مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.

 

 


U – Use: استفاده کنید: از استعدادها و

 توانایی‌هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید .

 استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده

صحیح از استعدادها و توانایی هایتان برای شما پاداش

 های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

 

 
V – Value: احترام بگذارید: برای دوستان و اقوامی

 که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قائل

 شوید و هر کاری که از دستتان بر می‌آید برای آنها

 انجام دهید.

 

 
X – X-Ray: اشعه ایکس: با دقت و شبیه اشعه

ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در

نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

 
Y – Yield: اجازه دهید: اجازه دهید که صداقت و

 درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه

 درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید

 یافت .

 

 


Z – Zoom: تمرکز کنید:

 

زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به

جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع

رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی

ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید

 
 

 

[ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ 4:54 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

 

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ،

نمي دانم

 

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟

او چه مي خواهد؟

 

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه

 مي كنند ، بي هيچ دليلي

 

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه

مي افتند، متعجب بود

 

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد:

خداياچرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

 

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او

قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند

 

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش

قدرتي داده ام كه

 

حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

 

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي

 اگر او را هزاران بار اذيت كنند

 

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و

همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

 

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق

كرده ام تا هرگاه نياز داشت

 

بتواند از آن استفاده كند

 

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

 در چشمانش جست و جو كرد

 

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 8:19 قبل از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

 

 - خانم هایی که غلیظ آرایش می‌کنند، نقاشی خدا را خط ‌خطی می‌کنند!

- پائیز، آغاز کشف ‌حجاب طبیعت است!

- سانسور، آسانسور دیکتاتوری است.

- خوابگاه؛ هتل بی‌ستاره!

- ازدواج، مجازات عشق است!

- هیچ شکّی، نمی‌تواند نمازِ عشق را باطل کند.

- بعضی‌ها ناز هستند، اما نیاز نه.

- آرشیو قلب بعضی‌ها خیلی وسیع است!

- چون لنز می گذاشت، نگاهش خُرده‌شیشه داشت!

- اذانِ باریدن چشم را قلب می‌گوید.

- باران مصنوعی، فرزند نامشروع اَبر است!

- فقر، فرق آدماست!

- تصادف، حاصل نافرمانیِ فرمانِ اتومبیل است.

- عزرائیل قاتلی است که در هیچ دادگاهی محاکمه نمی‌شود.

- سیل، خبر می کند، اما، بعد از رفتن!

به قلم رجبعلی محبی

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 9:24 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

 

لاغری

آیا سوء تغذیه روی رشد تومور تاثیر می‌گذارد؟

سوء تغذیه، رشد تومور را کم می‌کند. مطالعات روی حیوانات نشان داده‌اند که سرعت رشد تومور در مدتی که بدن با محدودیت پروتئین و انرژی مواجه است، به میزان قابل توجهی کاهش می‌یابد.

چه ارتباطی بین سوء‌تغذیه و درمان سرطان با جراحی وجود دارد؟

واضح است که وضعیت بیمار مبتلا به سوء‌تغذیه شدید، در مقایسه با بیماری که به میزان کافی تغذیه می‌‌شود، بعد از عمل جراحی بدتر است و دیرتر بهبود می یابد. در این بیماران میزان مرگ و میر و مشکلات بعد از عمل جراحی مانند عفونت بیشتر است.

سیستم ایمنی بدن بیماران مبتلا به سوء‌تغذیه ضعیف می‌شود. معمولاً بیمار تا چند روز بعد از عمل نمی‌تواند غذا بخورد ، در نتیجه ذخیره انرژی بدن بیمار کاهش می‌یابد.

مطالعات زیادی نشان داده‌اند که در بیماران سرطانی که سوء‌تغذیه شدید دارند و باید تحت عمل جراحی قرار بگیرند، استفاده از TPN (تغذیه با سرم) قبل از عمل، می‌تواند مشکلات بعد از عمل و میزان مرگ و میر را کاهش دهد.

سوءتغذیه چه ارتباطی با شیمی‌درمانی دارد؟

بیماران سرطانی که سوء تغذیه شدید دارند، کمتر به شیمی‌درمانی جواب می‌دهند. این بیماران به سختی دوره ی شیمی‌درمانی را کامل می‌کنند. شیمی‌درمانی خود نیز باعث سوء‌تغذیه سلول‌های بدن می‌شود. داروهای ضد سرطان در شیمی‌درمانی ، معمولاً سمی ‌می‌باشند و باعث استفراغ، تهوع و عملکرد نامناسب معده و روده می‌شوند. این اثرات جانبی در بیمار سرطانی مبتلا به سوء‌تغذیه، مطمئناً روی نتایج شیمی‌درمانی اثـــر می‌گذارد و باعث افزایش ناخوشی و مرگ و میر ناشی از درمان می‌شود.

لذا تغذیه کافی و خوب بیمار باعث می شود وضعیتش بهبود می‌یابد. البته از طرفی دیگر می گویند که اگر بیمار تحت شیمی‌درمانی خوب تغذیه شود، تحمل او به شیمی‌درمانی زیاد می‌شود، یعنی حمایت تغذیه‌ای از بیمار، سلول‌های تومور را هم غذا می‌دهد و به آنها کمک می‌کند در مقابل شیمی‌درمانی مقاومت کنند، اما به طور کلی اثرات جانبی کاهش می‌یابد.

سوء‌تغذیه چه ارتباطی با پرتودرمانی دارد؟

درست مانند سایر روش‌های درمانی، در بیماران مبتلا به سوء‌تغذیه که تحت پرتودرمانی قرار می‌گیرند، ناخوشی و مرگ و میر زیاد است. پرتودرمانی می‌تواند مستقیماً به سوء تغذیه کمک کند. تأثیر پرتودرمانی بر سوء‌تغذیه و میزان کاهش وزن، به دوز تابشی، مدت زمان تابش و حجم درمان و محلی از بدن که تحت تابش اشعه قرار می‌گیرد، بستگی دارد. مثلاً تهوع و استفراغ در اثر تابش اشعه به سیستم عصبی مرکزی، ایجاد می‌شود و تابش اشعه به سر و گردن می‌تواند باعث التهاب مخاط دهان شود. تابش اشعه به قفسه سینه می‌تواند باعث بی‌اشتهایی شود و تابش اشعه به ناحیه شکمی ‌باعث عفونت روده و سوء جذب می‌شود.

بروز این عوارض معمولاً باعث کاهش دوز تابش اشعه می‌شود و در نتیجه سرعت پاسخ بیمار به درمان کمتــــر می‌شود.

رژیم غذایی چگونه روی انواع سرطان‌ها اثر می‌گذارد؟

مواد غذایی ‌روی انواع سرطان‌ها اثر می‌گذارند. به عنوان مثال افزایش مصرف کلسترول باعث افزایش خطر ابتلا به سرطان می‌شود و افزایش مصرف میوه‌ها و سبزیجات، خطر ابتلا به سرطان را کاهش می‌دهند. مصرف زیاد فرآورده‌های حیوانی مانند گوشت قرمز ، تخم‌مرغ و فرآورده‌های لبنی می‌توانند خطر ابتلا به سرطان پروستات را افزایش دهند و لیکوپن (آنتی اکسیدان موجود در گوجه‌فرنگی) از بروز سرطان پروستات جلوگیری می‌کند.

با دریافت مقادیر زیادی ویتامین C می‌توان از سرطان غدد بزاقی جلوگیری کرد. مصرف گوشت‌های سرخ شده خطر بروز سرطان کلیه را تا 60 درصد افزایش می‌دهد.

به طور کلی 35 درصد از کل مرگ و میرهای ناشی از سرطان را می‌توان به برنامه غذایی غذایی نامناسب نسبت داد.

آیا الکل باعث سرطان می‌شود؟

بله، به نظر می رسد افراد الکلی بیشتر به سرطان‌ مری، لوزالمعده و پستان مبتلا می‌شوند. الکل در بدن زنان ، میزان هورمون استروژن را بالا می‌برد که ممکن است از این طریق در پیشرفت انواع خاصی از سرطان پستان مؤثر باشد.

در افراد الکلی غلظت ویتامین E و سلنیوم (آنتی اکسیدان ها) در خون کم است، بنابراین الکل با از بین بردن مواد پیشگیری کننده از سرطان (آنتی اکسیدان ها) ، می‌تواند خطر ابتلا به سرطان را افزایش دهد.

سندروم متابولیک

آیا خطر ابتلا به سرطان در افراد چاق بیشتر است؟

در افرادی که BMI آنها از 30 بیشتر است یعنی چاق هستند، افزایش مرگ و میر به دلیل انواعی از سرطان‌ها مشاهده شده است، مخصوصاً ارتباط بین سرطان پستان و چاقی تایید گردیده است. همچنین عدم تحرک و فعالیت بدنی، یکی از عوامل مؤثر در بروز سرطان است. به نظر می‌رسد ورزش کردن، از سرطان‌ پستان، روده بزرگ و دستگاه تناسلی جلوگیری می‌کند.

میزان شیوع سوء تغذیه در بیماران مبتلا به سرطان چقدر است؟

50 تا 80 درصد از بیماران سرطانی از سوء تغذیه رنج می‌برند. سوء‌تغذیه از علت‌های مستقیم مرگ در 22 درصد از کل بیماران سرطانی است. معمولاً 45 درصد این بیماران در بیمارستان، بیش از 15 درصد وزن خود را از دســت می‌دهند.

کاهش وزن چگونه روی وضعیت بیمار سرطانی تأثیر می‌گذارد؟

بیمارانی که کاهش وزن در آنها دیده نمی‌شود، در مقایسه با بیمارانی که وزن کم می‌کنند، بهتر بهبود می یابند. کاهش وزن با پیشرفت بیماری ارتباط دارد.

مطالعات نشان داده‌اند که بیشترین میزان کاهش وزن در بیماران مبتلا به سرطان معده و لوزالمعده (پانکراس) بوده است. کاهش وزن متوسط در سرطان‌ روده بزرگ (کولون)، ریه و پروستات دیده می‌شود و سرطان پستان کمترین کاهش وزن را دارد.

همچنین کاهش وزن روی بیماران سرطانی تحت درمان با عمل جراحی، شیمی‌درمانی و پرتودرمانی تأثیر منفی می‌گذارد. بیمارانی که وزن کم می‌کنند، مشکلات بیشتری دارند و میزان مرگ و میر در آنها بیشتر است.

منبع:سایت تبیان

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 9:18 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

سئوالاتی درباره غذا و سرطان (1)

کالباس

آیا غذاهایی هستند که باعث سرطان شوند؟

تا کنون هیچ غذای خاصی که سرطان‌زا باشد شناخته نشده است، اما بعضی از مواد شیمیایی، آفت‌کش‌ها و افزودنی‌های غذایی می‌توانند خطرزا باشند.

همچنین به نظر می‌رسد، دریافت مقادیر زیاد نمک و نیترات (مثلا در سوسیس و کالباس)، از عوامل مستعدکننده برای ابتلا به سرطان باشند.

آیا غذاهایی هستند که از سرطان پیشگیری کنند؟

آنتی‌اکسیدان‌ها از بروز سرطان جلوگیری می‌کنند. آنتی‌اکسیدان‌ها از تشکیل رادیکال‌های آزاد جلوگیری می‌کنند. از مهم ترین آنتی‌اکسیدان‌ها می‌توان سلنیوم، کاروتنوئیدها (مثل بتاکاروتنویتامین E و ویتامین C را نام برد.

میوه و سبزی اورگانیک

مطالعات نشان داده‌اند که ویتامین C علاوه بر خاصیت آنتی‌اکسیدانی‌، خاصیت ضدسرطانی نیز دارد. ویتامین C این خاصیت را با سم‌زدایی از مواد سرطان‌زا اعمال می‌کند.

از منابع غذایی این ویتامین‌ها می‌توان هویج، گوجه‌فرنگی، آب پرتقال، طالبی و سبزیجات سبز مانند بروکلی، اسفناج و لوبیاسبز را نام برد.

گوشت و فرآورده‌های حیوانی از بهترین منابع غذایی سلنیوم هستند. سلنیوم ممکن است در میوه‌ها و سبزیجات هم وجود داشته باشد، اما میزان سلنیوم در آنها بستگی به محتوای سلنیوم خاکی دارد که در آن رشد کرده اند.

آیا فیبر غذایی در کاهش خطر سرطان موثر است؟

رژیم‌هایی که از نظر فیبر، غنی هستند، می‌توانند خطر ابتلا به سرطان را کاهش دهند، مخصوصاً سرطان روده بزرگ.

رژیم‌های گیاهی، داری چربی کم و فیبر زیاد هستند. این رژیم‌ها بیشتر شامل نان و غلات، سبوس دار، سبزیجات و میوه‌ها هستند.

منابع غذایی فیبر

از آنجایی که فیبرهای غذایی، زمان ماندن غذا در روده را کوتاه می‌کنند، در نتیجه مواد سرطان زا فرصت کمتری برای تأثیر روی سلول‌های دیواره روده دارند و احتمال سرطان روده کاهش می یابد.

فیبر غذایی همچنین با اتصال به اسیدهای صفراوی باقی‌مانده در روده ، باعث دفع آنها از بدن می شود. این اسیدهای صفراوی در مقادیر بالا، خواص سرطان‌زایی دارند.

فیبر غذایی به دو دسته تقسیم می‌شود. محلول در آب و نامحلول در آب.

معمولاً توصیه می‌شود 20 تا 35 گرم فیبر غذایی در روز مصرف شود و باید نسبت فیبر نامحلول به محلول سه به یک باشد. معمولاً این نسبت در غذاهای گیاهی دیده می‌شود.

آیا چربی رژیم غذایی با سرطان ارتباط دارد؟

انواع غذاهای چرب

شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد دریافت مقادیر زیاد چربی، ممکن است خطر ابتلا به سرطان پروستات ، کلیه، روده بزرگ و پستان را افزایش دهد. چربی‌های حیوانی مانند چربی موجود در گوشت قرمز ، تخم‌مرغ و لبنیات خطر بیشتری دارند.

برخی مطالعات ارتباط بین چربی رژیم غذایی و سرطان پستان را تایید کرده‌اند، مخصوصاً بعد از یائسگی. مثلا مصرف چربی های غیر اشباع مانند روغن زیتون می‌تواند خطر ابتلا به سرطان پستان را کاهش دهد.

روغن ماهی نیز می‌تواند از پیشرفت سرطان جلوگیری کند.

آیا استفاده از مکمل‌ها می‌تواند به خوبی غذاها باشد؟

مکمل ها

اگر رژیم غذایی شما متعادل و مناسب باشد، نیازی به مکمل‌ها نیست.

بهترین روش برای بهبود وضعیت سلامتی و پیشگیری از سرطان، استفاده کافی از مواد مغذی موجود در منابع غذایی است، نه مکمل ها، زیرا منابع غذایی حاوی فیبر نیز هستند. همچنین بسیاری از عناصر موجود در مواد غذایی ممکن است هنوز شناخته نشده باشند. مثلاً بتاکاروتن، یکی از 400 کاروتنوئید شناخته شده است.

اکثر غذاهای گیاهی حاوی آنتی اکسیدان نیز هستند که می‌توانند خاصیت ضدسرطانی داشته باشند.

منبع:سایت تبیان

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

روز عقدكنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای كه روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌كار بود كه مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی كه قند می‌سایید، انگار قندی در كار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه كرد. .....

..... چرا هیچ‌كدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یك سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یك جانبه نبود و هر كاری جواد می‌كرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟

مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.

فیروز را بارها پیش دكتر برده‌بودند. دكتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیك...از نظر ژنتیك...به یك كلام منگول بود. اما همه‌اش كه تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.

سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی كه قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی كه كنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاكسی به سراغ قفل‌سازی كه پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاكسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض كردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها كج و كوله می‌شد تا خنده كی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نكرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یك حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یك لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت كه من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی كارت. خاك بر سرت كنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ كار برای من نكرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بكن. الماس می‌دانست كجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز كارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر كه جان جانانش بود، خودش را هر طور كه می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سكوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترك می‌گفت كه حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند كه كی رفته‌بود؟

مدت‌ها بود كه بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز كه رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی...ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟

نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یك ادعا می‌كند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت كرده بود. نادره خانم گریه كرد. گفت: خیال می‌كنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟

- خانه‌ات را به آتش می‌كشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌كنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌كنم. بِله می‌كنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بكش نسناس.

- دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش كه خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا كی؟ همتی كن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معركه درست بود. كاش به این ندا گوش داده‌بود كه می‌گفت: نكن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.

چقدر دوره‌اش كرده‌بودند. چقدر جواد التماس كرده بود و الماس ناز كرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌كرد كه از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود كه عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است كه در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش كه بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی كه نشاندنش پاهایش را تكان تكان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم كلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود كه بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا كه پرسید: الماس خانم، من وكیلم كه...گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.

با رقیه كوشیدند كمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشكل بود. تف می‌كرد. تف می‌كرد. الماس التماس می‌كرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یك باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟

- یكی بود. یكی نبود. پیرمردی بود كه یك باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس كردن، شخم زدن، كود دادن، گلكاری، میوه‌چینی. آخر تا كی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت كه دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع كرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشكیدند. پروانه‌ها، گنجشك‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت كردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید كه می‌پرسید: موسی كو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، كنار یك درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشك بشویم. چه كنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت كرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشكن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری كه هیچ نمی‌گویی؟

الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و كنار هر باغ سنگ، یك باغ بسیار درخت می‌سازم.

از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟

- نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را كه پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.

- خوب بزند.

- آن‌وقت برتل خاكستر بنشینیم؟

- نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.

بایستی رقیه را آرام می‌كرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌كرد؟ باید می‌گفت كه خانه را قولنامه كرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانك می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست كه جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست كه بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا كی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد كشت؟ آیا مثل جواد یك داد كلیمانجارویی سر او خواهد زد كه چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یك نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟

نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های كاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی كهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه كه بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در كیسه‌ سیاه ریخت و درش را محك گره زد تا گربه‌ها نتوانند در كوچه ولوشان كنند. و اینكه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست كه دل سیاه و سنگدلشان می‌كند یا دست‌كم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد كه پاك نمانی.

آیا بایستی به رقیه می‌گفت كه تمام سكه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانك گذاشته‌است؟

.... می‌رود كنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بكنند....اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب كه رسید...آب فراوانی كه مثل الماس بدرخشید و مثل اشك چشم زلال باشد. آبی كه هر تشنه‌ای را سیراب بكند. آبی كه خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بكنند.

همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌كارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد كه بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است كه قطع می‌شود و درخت‌های اوست كه می‌پژمرند و می‌خشكند و ارباب مثل پیرمرد نیست كه زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.

.... می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. كارشان به دادگاه می‌كشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ« الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌كند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنكه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی كوچ می‌كردند. به كجا؟ همین‌جا كه بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.

آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز كرد و یك لیوان آب خورد. یك لیوان هم برای رقیه آورد. تكمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: كی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.

دراز كه می‌كشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟

- نه.

- هر روز یك چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یك عالمه سنگ جمع می‌كرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یك سطل، گل درست كرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا كناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل كه خشك می‌شد، امكان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشكیده می‌بست. تا چشم كار می‌كرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد كه میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.

- - موسی كو تقی چه شد؟

- فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌كرد.

- فاخته تر دیگر صدایش نكرد؟

الماس زمزمه كرد: دل من. دل من. دل من.

نوشته:سیمین دانشور

از کتاب انتخاب – نشر قطره

[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

تصادف

نویسنده: سیمین دانشور

 بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌امدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌امدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت بخانه می‌آمدم می‌گفت: .....

..... «گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن» و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه به دهان گذاشت و گفت: «راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض آقا برسانم.» راست نشستم و بند دلم پاره شد. گفت: «باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید.» گفتم: «عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟» گفت: «خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟» گفتم: «جانم تو که رانندگی بلد نیستی. . .» گفت‌: «از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر.» دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: «زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه خرج ایاب و ذهاب. . .»

از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: «بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان. . . . کلی از خرجمان کم می‌شود.»

گفتم: «زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد.» گفت: «اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی.»

گفتم: «زن، تمام دار و ندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم.»

گفت: «تا آن وقت خدا کریم است . . .» آب دهانش را فرو داد و گفت‌: «ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند.» فکری کرد و ادامه داد‌: «یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور.» و لب ورچید. برای آن که به گریه نیفتد گفتم: «بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم. . .»

گفت: «قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم.»

این حرف ها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود. . . یعنی زنم خدای نکرده. . . زبانم لال. . .

گفت: «چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.»

زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان. . . این جریان قطع فیلم و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد. می‌گفت: «مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند.» صدایش شبیه صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.

به زنم گفتم: «بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب. . .» که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: «خوب آمدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟» اشک‌هایش را پاک کرد. گفت: «می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛ فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم.»

سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: «خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید» آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: «جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟» جواب دادم: «آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید.»

در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: «اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم.» داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان «آفتاب جنوب» بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: «کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی.» این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بوده از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.

خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند. «اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید.» زنم می‌گفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید. . . بغل دستش نشستم و بچه‌ها پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفر‌های تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانم‌های چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معده‌ام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و روده‌ام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم می‌کرد. بعد از ظهر‌امده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفر‌ها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا که دستم را ول کن و آخرش افتاد به التماس و مردک گفت: «تو دیگر کار کجا هستی؟» چراغ سبز شد و راه ما باز شد‌اما مگر مردک دستش را ول می‌کرد؟ زنم دلداریم می‌داد که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی می‌افتد. ماشین‌های پشت سر ما بوقی می‌زدند که نگو. انگار می‌خواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمی‌کرد و من دلم شور ساعتش را می‌زد که هر چند کار نمی‌کرد‌اما طلا بود.‌اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز به شوم، لاوالله، چرا که ماشین‌ها از بغل گوشم مثل برق می‌گذشتن و من آدمی‌ هستم که از ماشین‌های متوقف می‌ترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود می‌دانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمی‌شد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید می‌کرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی می‌جنبید و من یا نمی‌گذاشتم بجنبد و یا حالش را نداشتم و از همه مهم تر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم تا توانستم ماموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.

نامه‌هایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است. «عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباس‌هایم را بگیرم. لباس‌هایم را داده‌ام رنگ بکنند، می‌دانم که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیر‌های ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباس‌هایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوز‌های حراج می‌کردند. . . حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای راننده‌ها خوب است. می‌گذارند روی موهایشان و بنا براین موهایشان پریشان نمی‌شود.»

«. . . لباسم را گرفتم و بر گشتم یک کادیلاک دراز جلو ماشین من پارک کرده بود یک فولکس مردنی هم عقبش. دل به دریا زدم و پشت فرمان نشستم. نمی‌دانم چه کردم که سپر جلو من ازدست راست و صل شد به عقب کادیلاک از دست چپ و سپر عقب من قفل شد در سپر جلو فو لکس. مگر می‌شد ماشین را تکان داد. پا شدم ‌امدم بیرون . مدرسه‌ها تعطیل شده بود و پسر‌های نره غول مدرسه‌های آن حوالی ریخته بودند تو خیابان. هر کدامشان متلکی بارم می‌کرد. یکیشان گفت: «بانو دلکش یک دهن برایمان بخوان» »

«. . . جلو اتومبیل یک آقای به قاعده را گرفتم. آقا هه پیاده شد وآمد کمک. گفته بدجوری سپر درسپر شده. دو تا لنگ به دوش را صدا کرد و آنها هم دو تا عمله گیر آوردند و با علی یا مدد چهار نفری فو لکس را از روی زمین بلند کردند و با فاصله زیاد از پژوی من روی زمین گذاشتند. نمی‌دانم چطور شد زیادی عقب ‌امدم و زدم بفو لکس . ماشین که نیست مقواست. مچاله اش کردم. البته کارتم را در آوردم و رویش آدرسم را نوشتم و گذاشتم روی شیشه ی جلو فو لکس. . . خدا کند صاحب فو لکس سراغم نیاید. . .»

«. . . عزیزم، صاحب فولکس پیدایش نشد. صدیقه خانم می‌گوید باوش نشده که آدرس درست داده باشی . . . چرا که هیچ احمقی چنین کاری نمی‌کند. پریروز هم دسته گلی به آب دادم‌اما به خیر گذشت. از عباس آباد می‌آمدم دیدم همه ی ماشین‌ها که از مقابل می‌آیند برایم چراغ می‌زنند، خیال کردم سلام و علیک می‌کنند. من هم به علامت جواب برف پاکن‌هایم را به راه انداختم. حالا نگو راه را بسته بود. سر چهار راه فهمیدم، حالا با چه زحمتی دور زدم و بر گشتم، تو که نمی‌دانی، رانندگی که نکرده ای. بس که دور را عظیم گرفتم، زدم به یک فولکس که بیخودی تو جاده ایستاده بود. حالا نگو که این فولکس خاموش کرده بوده و اینکه من بهش زدم روشنش کرد،‌اما من که نمی‌دانستم دل تو دلم نبود. خسارتش را از کجا می‌آوردم می‌دادم؟ بهر جهت سر چهار راه قصر که رسیدم چراغ قرمز بود. پهلوی صاحب فولکس ایستادم. آقاهه شیشه را پایین کشید . گفتم ای دل غافل الان است که خسارتش را از من بخواهد.‌اما آقاهه گفت خیلی متشکرم. شصتم خبر دار شد که چه شده. مبادی آداب گفتم تمنا می‌کنم، ما راننده‌ها باید به همدیگر کمک بکنیم. وقتی به مقصد رسید می‌فهمد چه بلایی سرش آورده‌ام‌ اما «فردا دیگر خیلی دیر شده!» »

«. . . راستی عزیزم، مجبور شدم در خانه کودتای مختصری بکنم، آن میزی که رویش شیشه بود و شیشه اش دمبدم می‌شکست وآن صندلی راحتی تو وآن قالیچه دم دری را که اسقاط شده بود فروختم به 360 تومان. می‌دانی یک روز یادم رفت‌ترمز دستی را جا بکنم وبا‌ترمز دستی کشیده شده، رفتم ورامین پیش خاله تومنت سرت نمی‌گذارم، برای آن رفتم که جهت یابی و دست به فرمانم خوب بشود. لنت و یاتاقانم سوخت و 350 تومان خرج روی دستم گذاشت.»

ماموریتم تمام شد و به تهران برگشتم می‌دانستم. خانه را مسجدی خواهم یافت. کودتاهای زنم خطرناک بود و حسی به نام حس جهت یابی اصلاً نداشت. برای اینکه حس جهت یابی پیدا بکند شخصاً خیلی زحمت کشیدم. اوایل رانندگیش یک نقشه تهران برایش از اداره کش رفتم، ‌اما از نقشه به هیچ وجه سر در نیاورد و فهمیدم که جهات اربعه را نمی‌شناسد. سعی کردم با آفتاب و حرکت شمال را یادش بدهم. با دست‌های باز رو به شمال ایستاندمش و گفتم حالا دست راستت به طرف مشرق است و دست چپت به طرف مغرب، روبه رویت شمال و پشت سرت جنوب، به همان‌ترتیبی که خودمان در کلاس ششم ابتدایی یاد گرفته بودیم. گفت عزیزم شب که آفتاب نیست و به علاوه روزهای ابری چه کنم؟ قضیه شب را با دب اکبر حل کردم،‌اما او از هیچ دبی سر در نمی‌آورد نه اکبر نه اصغر ش، برایش توضیح دادم که قبله رو به جنوب است و بنابراین مساجد شمالی جنوبی ساخته می‌شود‌اما زنم به عمرش نماز نخوانده بود. توضیح دادم که در کلیسا رو به شرق است‌اما در همه خیابان‌ها کلیسا نبود. عاقبت خواستم کنجکاویش را تحریک کنم، نمی‌دانم کجا خوانده بودم یا شنیده بودم که مورچه‌ها سوراخ‌ها و لانه هیشان را رو به شمال می‌سازند. شاید هم از خودم در آورده بودم. از این یکی خیلی خوشش‌امد‌اما نه برای رانندگی اش همین طوری هر جا می‌رفتیم رد مورچه‌ها را می‌گرفت و می‌گفت رو به شمالنی روند چرا که لانه‌هایشان رو به شمال ساخته شده. یک قطب نمای رزم آرا برایش خریدم بس که به آن ور رفت از کار انداختش.

به خانه رسیدم. زن و بچه‌هایم از لاغری به عنکبوت و دوک مانند شده بودند. توضیحات زنم در باره خرابی‌های ماشین آن قدر فنی شده بود که از سرم زیاد بود، مثلاً بلبرینگ که رفته بود در سگدست یا برعکس وسیم دلکو که پاره شده بود و دینام که برق نمی‌داد و صفحه کلاج که تاب برداشته بود و همین طور بگیر و برو بالا. زنم بچه‌ها را به کودکستان می‌رساند بعد بر می‌گشت و یک شلوارآبی به سبک‌امریکایی پا می‌کرد و سطل پلاستیک قرمزی که خریده بود را پر آب می‌کرد و گرد رختشویی اضافه می‌کرد و دستکش لاستیکی دست می‌کرد و می‌افتاد به جان ماشین حالا نشوی کی بشوی؟ آوار هم می‌خواند. مهارتش از ماشین پا‌هاهم بیشتر شده بود. همچین اتومبیل را برق می‌انداخت که صورت خود را در آن می‌دیدی، یک رادیو هم برای اتومبیل خریده بود، از فروش بادبزن برقی: «سر سیاه زمستان چه احتیاجی به بادبزن برقی داشتیم؟ و حالا کو تا تابستان؟»

با زنم حسابی دعوا کردم. حتی خواستم کتکش بزنم.‌اما همچین لاغر می‌نمود و چشمهایش دو دو می‌زد و پیراهن رنگ کرده اش چنان به تنش زار می‌زد که دلم سوخت. باز به فکر دست و پا کردن ماموریت جدید افتادم و خانه خوابیدم. زنم در پرستاریم سنگ تمام می‌گذاشت. والده صبح‌ها از پا قاپق می‌کوفت و می‌آمد و برایم آش می‌پخت و شب‌ها زنم می‌برد می‌رساندش و وقتی می‌آمد با کلید ماشین بازی می‌کرد و توضیح می‌داد که ازکدام راه‌ها رفته و از کدام ماشین‌ها جلو زده و چه متلک‌ها شنیده. یک شب دیر کرد. چنان دلم به شور افتاده بود که نگو. ساعت نه تلفن زنگ زد. صدای زنم از آن طرف سیم وحشت زده به گوش می‌رسید که دلم سوخت: «عزیزم نترس، هیچ طوری نشده، ‌اما تصادف کردم.»

- تصادف؟

- بله

- با کی؟

 - با یک افسر راهنمایی.

- افسر راهنمایی؟ خدایا! دنیا پیش چشمم سیاه شد، ار تمام دنیا آدم با افسر راهنمای رانندگی تصادف کند مگر می‌شود ار پس این‌ها در‌امد؟

- نه با خودش باموتورسیکلتش. هرچه پول تو خانه است بردار با تصدیقم. . . تصدیقم تو قوطی چرخ خیاطی است، بیار کلانتری، کلانتری توپخانه، طرف حرف از سه هزاز تومان می‌زند.

مثل داش‌ها لباس پوشیدم، کروات قرمز زدم و کت جیر پوشیدم و کلاهم را کج گذاشتم و وارد کلانتری شدم. درجه تبم 39 بود، ‌اما زنم می‌گفت ورودت به صحنه عالی بود عزیزم. گفتم: «آقایان مگر زنم چه کرده؟ قتل عمد کرده؟»

زنم گوشه ای روی نیمکت نشسته بود و همچین‌ترسیده و رمیده و بد بخت به نظر می‌آمد که دلم آتش گرفت. به دیدن من براق شد و پا شد و گفت‌: «به خدا اصلاً تقصیر من نبود، پاسبان توی گزارشش نوشته. مادرت را که رساندم، برگشتن، جلو وزارت بهداری مجبور به توقف شدم، راه بندان بود چرا که آقای برژنف با همراهانش رفته بودند شیر و خورشید سرخ. این آقای استوار (به درجه‌های مرد نگاه کردم، سروان بود) اسکورت آقای برژنف بوده باید دنبال ایشان می‌رفته. چرا باید موتور خرسانه اش را وسط خیابان پارک بکند؟وقتی عبور آزاد شد یک بارکش شهری پیچید جلوم ومن هم کشیدم بدست چپ و خوردم به موتور آقا. . . اگر بدانی مردم چه بلایی سرم آوردند نزدیک بود تکه تکه‌ام بکنند. بادمجان دور قاب چین‌هایی را که خودشان آورده بودند برای برژنف دست بزنند و هورا بکشند. . . . هی می‌گفتند بانو دلکش حرف خوبشان بود، آن قدر حرف‌های بد به هم زدند» و زد به گریه.

جناب سروان گفت: «ما هستیم و موتور مان، صاحب اصلی خیابان‌ها هم ما هستیم هر جا دلمان خواست پارک می‌کنیم و ... خانم بی تصدیق رانندگی می‌کرده .... جرمش...»

حرف سروان را قطع کردم و تصدیق زنم را از جیبم در آوردم و جلو چشم سروان گرفتم، تصدیق را قاپید و من‌ترسیدم با او گلاویز به شوم. اصلاًاز رانندگی و افسر راهنمایی می‌ترسم. دست خودم که نیست. زنم گفت: «مرحبا به غیرتت، تصدیقم را که با خون دل گرته بودم از دست دادی.» و زد به گریه. افسری جلو‌امد که گزارش پاسبان دستش بود، گفت: «صلح کنید وآقا، شما آنچه را که شکسته و خرد شده بخرید و بدهید به جناب سروان و جناب سروان هم تصدیق خانم را پس بدهد.»

قبول کردیم. زنم پشت فرمان نشست، دستش می‌لرزید، من بغل دستش نشستم و جناب سروان هم پشت سر مان و تمام مغازه‌های یدک فروشی خیابان چراغ برق را زیر پا گذاشتیم تا توانستیم طلق جلو موتور چراغ جلو و دسته ی نو گیر بیاوریم و تمام وقت زنم جناب سروان را نصیحت می‌کرد که چرا آن قدر به فکر ظاهر قضیه و نونواری ماشین و براقی آن است. می‌گفت: «عمده آن چیزی است که در سر آدم است از عقل و شعور، این شق ورقی به چه درد می‌خورد.» حتی می‌گفت: «خاصیت ملل عقب افتاده این است که افسر‌ها یراق وزرق وبرق دارند وزن‌ها هم منحصراً به وضعشان می‌رسند و واکسی وتاکسی وآرایشگاه و مشروب فروشی تو این کشور‌ها خیلی بیشتر از کتاب فروشی‌هاست ...» لالایی خوبی بود اما حرف حرف زنم نبود ... یعنی زنم ....

پلاک علامت کارخانه را نتوانستیم پیدا به کنیم. موکول شد به صبح روز بعد. صبح تبم بریده بود و با زنم وجناب سروان رفتیم وتمام اوراق چی‌های خیابان‌امیرکبیر را زیر پا گذاشتیم و پلاک پیدا نشد. جناب سروان می‌گفت تا پلاک را پیدا نکنیم تصدیق زنم را نمی‌دهد و زنم قسم خورد که می‌رود پیش تیمسار. گفت: «طبق گزارش پاسبان شما می‌بایستی دنبال آقای برژنف می‌رفتید ...» رنگ جناب سروان پرید، تصدیقش را پس داد. دویست تومان خرجمان شده بود، اگر زودتر این تهدید را کرده بود و اگر از اول رفته بود پیش تیمسار، این دویست تومان هم از کیسه مان نرفته بود. از پا ننشستم تا باز ماموریت گرفتم واین بار رفتم بندر شاه. نامه‌های زنم مختصر و غیر مفید بود، نه از اتومبیل حرف می‌زد نه کودتای تازه ای در خانه کرده بود. کم کم‌امیدوار شدم عشق ماشین از سرش افتاده است وزندگی مان به روال سابق خواهد افتاد. کاغذ‌های پر آب و تابی برایش نوشتم. از آن شب کلانتری تو اهواز نام بردم و این که یک شبه من را عاشق خودکرده بود و از صبح آن روز که در بلوار کنار راه آهن قدم می‌زدیم وزنم می‌گفت: «رنگ مورد علاقه‌ام آبی است و کتاب مورد علاقه‌ام» زیر سایه ی درختان «زیزفون» است و این که بعد‌ها کتاب مورد علاقه اش پر شد و اینکه روز عقد کنان لباس آبی پوشیده بود و فوراً بله را گفت و آخوند را معطل نکرد که سه بار خطبه بخواند. کم کم در نامه‌هایم به فکر بچه ی سومی‌افتادم و حتی قدم بالاترگذاشتم و ازفروش اتومبیل حرف زدم. گفتم با این وصف چند تا قسط جلو خواهیم بود. زنم ناگهان سکوت کرد. تلگراف جواب قبول زدم. جواب‌امد که: «سلامتیم، نادیا» و باز سکوت. مرخصی گرفتم وبه تهران‌امدم. سر سه را ضرابخانه یک ماشین سخت تصادف کرده را به نمایش گذارده بودند. ماشین خرد خرد شده بود، با وجود این شناختمش. «پژوی» زنم بود لابد تا حالا زنم مرده بود، بله، کسی که اتومبیلش به این روز می‌افتد لابد یک جای سالم در بدنش نیست. از راننده ماشین کرایه پرسیدم از کی تا حالا این پژو این جا است؟ گفت: یک ماهی می‌شود. پرسیدم: «نمی‌دانید چه بر سر راننده اش‌امده؟» نمی‌دانست. تا به خانه رسیدم نصف عمر شدم. در زدم. زنم در را بازکرد. سر تا پا سیاه پوشیده بود و تور سیاه هم روی سرش انداخته بود. پرسیدم‌: «کی مرده؟ والده؟ بچه‌ها؟» گفت: «نترس هیچ کس نمرده» پرسیدم: «چرا سیاه پوشیده ای؟» از سر سیری گفت‌: «تصادف سختی کردم. از فرعی می‌آمدم به اصلی، زدم به یک جناب سرهنگ.» صدایش صدای خودش بود و ادای هیچکس را در نمی‌آورد. نه گویندگان رادیو تهران ونه ادای هنرپیشگان فیلم‌های دوبله را. گفتم: «با این حال نفهمیدم چرا لباس عزا تن کرده ای.» گفت: «یک ماه است که جناب سرهنگ مریض خانه خوابیده. بیچاره از سر تا پایش باند پیچی شده. هر روز می‌روم بیمارستان ارتش رضایت بگیرم. تازه یک چشمش را باز کرده اند. همین الان از بیمارستان‌امدم. به سرهنگ گفته‌ام بیوه زنم و شوهرم تازه مرده وبه همین علت لباس سیاه پوشیده‌ام وتور سیاه انداخته‌ام تا دلش بسوزد. ورضایت بدهد و گرنه خدا عالم است چند هزاز تومان باید خسارت بدهیم.» رفتیم تو اتاق. پرسیدم: «بچه‌ها کجا هستند؟» گفت: «خانه صدیقه خانم هستند.» و راست می‌گفت، رفت آوردشان. فردا صبح باز زنم لباس سیاه پوشید و تور سیاه انداخت و به سراغ جناب سرهنگ به بیمارستان ارتش رفت. به بچه‌ها سپرد که تا چشمشان به جناب سرهنگ افتاد گریه و زاری به کنند‌اما ابداً و اصلا حرفی نزنند. مرخصی من تمام می‌شد و از قراری که زنم می‌گفت حال جناب سرهنگ رو به بهبودی بود و حالا هر دو چشمش را باز کرده بودند و با پاهای خودش رفته بود توالت و زنم بسیار خوشحال بود. شب آخر مرخصی‌ام بود. خواستم از نو موضوع بچه سومی‌را مطرح کنم که زنم براق شد گفت: «راست بنشین. می‌خواهم مساله ای را به عرض آقا برسانم.» بند دلم پاره شد. واقعاً خرید یک ماشین دیگر از من ساخته نبود. گفت: «می‌دانی جانم، من ضد دوام و بقای زندگی زناشویی هستم، ازدواج از اداهای بورژوازی است.»

این حرف‌ها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمی‌توانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی واکسی وزرق و برق افسرها و زن‌ها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: «خیال داری از من طلاق بگیری؟» لبخندی زد و گفت: «بله، خوب فهمیدی و خودت می‌دانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت را نبرو زودتر دست به کار شو.» ادامه دادم: «می‌خواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده ...؟»

گفت: «نه، اهل از دواج و این حرف‌ها نیست.»

پرسیدم: «خیلی و قت است که با او آشنایی؟» و خون خونم را می‌خورد.

گفت: «نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش.»

پرسیدم: «پس طلاق می‌خواهی چه بکنی؟ از من می‌گذرد ولی بچه‌ها بدبخت می‌شوند.»

گفت: «این دیگر به خودم مربوط است.»

دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچه‌ها ین دو طفل معصوم گریه می‌کردند. آن قدر گفت و نوشت تا از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهران‌امدم و طلاقش دادم. چهار ماه و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچه‌ها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط‌ های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای خسارتی نکرد.

 

[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

گله اي به شوهرم

راهکارهاي کنار آمدن با يک همسر تنبل

زن

در گذشته هاي نه چندان دور (يعني دوران پدر بزرگها و مادر بزرگها و يا حتي والدين ما) که نقش زنان و مردان کاملا روشن ، مشخص و مرزبندي شده بود، وظيفه هر يک از زوجين در زندگي مشترک کاملا مشخص بود.

مردان بايد در بيرون از منزل کار مي کردند و براي تامين معاش خانواده تلاش مي کردند و وقتي هم که به خانه مي رسيدند به استراحت و تجديد قوا مي پرداختند و از طرف ديگر کسي هم از آنها توقع نداشت که در منزل به همسرشان کمک کنند و زن نيز مسئول رسيدگي به امور منزل و فرزندان بود و شايد به ذهن زنان نيز خطور نمي کرد(يا شايد جرات نمي کردند) که از همسرشان بخواهند تا کمي در انجام امور منزل به آنها ياري برسانند.

در آن روزگار آن قدر همه چيز روشن و از پيش تعيين شده بود که شايد کمتر دختري به اين فکر بود که قبل از ازدواج خويش ، در جلسات خواستگاري از داماد و خانواده اش خواهان حق اشتغال باشد.

 اما مدت زمان طولاني از آن روزها نگذشته و ما مشاهده مي کنيم که در فاصله چند سال نقشهاي زناشويي بسيار تغيير کرده و ديگر کسي از کار کردن زن در بيرون از منزل و يا کمک کردن يک مرد به همسرش در انجام مسئوليتهاي خانه داري و .. تعجب نمي کند. هر چند که مانند گذشته اين نقشهاي جنسيتي خيلي مشخص و تخصص يافته نيست و شايد اين مساله براي بسياري از افراد خوشايند هم نباشد اما به نظر مي رسد که اين تغيير نقشهاي جنسيتي تبعاتي نيز به همراه داشته است. براي مثال وقتي زنان پابه پاي مردان 7-8 ساعت از شبانه روز را در بيرون از منزل مشغول به کار هستند، مسلما مانند يک زن خانه دار نمي توانند به مسئوليتهاي سنگين داخل منزل رسيدگي کنند و به طور قطع توان انجام آن را هم نخواهد داشت و مسلما همان طور که در تامين معاش زندگي به همسرشان ياري مي رسانند، در مقابل از همسرشان توقع دارند که در انجام امور منزل به آنها مساعدت و ياري لازم صورت گيرد .

پاره اي از مطالعات نشان داده است که زمان و انرژي که زنان صرف انجام امور منزل مي کنند تقريبا دو برابر وقت و انرژي است که مردان صرف امور خارج از منزل و کار کردن مي کنند

 در اين زمينه پاره اي از مطالعات نشان داده است که زمان و انرژي که زنان صرف انجام امور منزل مي کنند تقريبا دو برابر وقت و انرژي است که مردان صرف امور خارج از منزل و کار کردن مي کنند. پس خانمها اگر مي بينند که فشار کارهاي خارج از منزل و همچنين مسئوليتهاي داخلي خانه زياد است و مسئوليتها و وظايفي که بر عهده گرفته اند با توانايي جسمي و حتي رواني آنها مغايرت دارد و از دگر سو همسرشان نيز مساعدت و همراهي لازم را با آنها ندارد و در اصطلاح تنبلي مي کند بهتر است که اين مقاله را دنبال کنند.  در اين مقاله قصد داريم تا شما را راهنمايي کنيم تا چگونه همسر خود را به انجام امور منزل با خودتان همراه کنيد:

- معناي واقعي تساوي حقوق زن و مرد را در ک کنيد. البته اين روزها تعابير غلطي از مساوات در زندگي زناشويي وجود دارد اما مساوات در زندگي زناشويي به معناي 50-50 کار کردن نيست بلکه مساوات به معناي مسئول بودن يکسان زن و مرد در قبال يکديگر و فرزندان است. يعني هر دو آنها موظفند که براي موفقيت و حفظ رابطه خود تلاش کنند.

زن

 - با همسرتان گفتگو کرده و به تبادل نظر بپردازيد. به او عنوان کنيد که نسبت به شرايط پيش آمده اعتراض داريد و واقعا به دردسر افتاده ايد و نيازمند آرامش بيشتر هستيد. البته فراموش نکنيد که در اين گفتگو تنها مشکلات و احساسات خود را با ايشان در ميان بگذاريد و لحن سرزنش و توبيخ به خود نگيريد.

- از همسرتان سپاسگزاري کنيد چه براي کارهايي که در داخل خانه انجام مي دهد و چه براي اشتغالشان در خارج از منزل. به اين ترتيب همسرتان متوجه مي شود که قدردان او هستيد و قدر زحمات او را مي دانيد. سپاسگزاري باعث دلگرمي همسر مي شود و از اين طريق از او حمايت رواني کرده و او را اميدوار مي کنيد. اين حمايت و اميد عزت نفس او را مي سازد. با سپاسگزاري کردن، در واقع به همسرتان مي گوييد که:

 "مي دانم که آن قدر توان و صلاحيت داري که مي تواني در تمام امور پشتيبان من باشي"

مساوات در زندگي زناشويي به معناي 50-50 کار کردن نيست بلکه مساوات به معناي مسئول بودن يکسان زن و مرد در قبال يکديگر و فرزندان است

- اگر نياز به کمک داشتيد حتما به همسرتان عنوان کنيد. توقع نداشته باشيد که همسرتان هميشه پيشقدم شود. شايد او اصلا متوجه نياز شما به کمک و همکاري نباشد. احساس و فکرتان را به طور مثبت بيان کنيد . مثلا اگر يک ربع ديگر قرار است ميهمان به منزل شما بيايد و خانه شما نامرتب است، به جاي آنکه فکر کنيدهمسرتان "بايد" بداند که شما کمک مي خواهيد ، به او بگوييد که خواهان کمک هستيد. همچنين به ياد داشته  باشيد چون قبلا فلان چيز را گفته ايد، دليل نمي شود که همسرتان هميشه آن را به ياد آورد. هيچگاه در برابر کمک و همکاري همسرتان مقاومت نکرده و "نه" نگوييد. حتي اگر نياز به کمک نداشته باشيد و يا مطمئن باشيد که همسرتان آن کار را به درستي انجام نمي دهد. بلکه با رويي گشاده از همکاري او استقبال کرده و از او سپاسگذاري کنيد.

زن و مرد

-  راه حلها هميشگي نيستند. هيچ راه حلي لزوما مادام العمر نيستند. وقتي راه حل شما آزمايشي باشد طرفين بيشتر  به توافق مي رسند. بنابراين اگر امروز يک روش خاص براي به کار گرفتن همسرتان در منزل موثر افتاد شايد روز ديگر اين روش موثر واقع نشود.

- و نکته اخر اينکه براي جلب همکاري همسرتان هميشه از اظهارات و سخنان عيني و ملموس استفاده کنيد چون رسيدگي به اين امور آسان تر از رسيدگي به صحبتهاي انتزاعي و کلي است. با مشخص حرف زدن مي توانيد افکارتان را روشن کرده و احتمال کسب حمايت همسرتان را بيشتر کنيد.

اختلافات زن و شوهر ها بي حد و حصر هستند. آنچه از نظر يک فرد بي اهميت است از نظر ديگري مي تواند مهم باشد. زن و شوهر ممکن است در مورد هر موضوعي با اختلاف مواجه شوند از انجام امور منزل گرفته تا رانندگي کردن و ... اما در صورتي که اختلاف را اجتناب ناپذير بدانيم مسلما هر مشکلي قابل حل است.

منبع:سایت تبیان

[ دوشنبه هفتم تیر 1389 ] [ 7:8 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]



 

آیا هیچ وقت آدم های شاد و موفقی را كه به رویاهایشان رسیده اند، دیده اید؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسید نظرشان درباره خودشان چیست و اصلا دنیا را چطوری می بینند؟

سال هاست كه درخصوص افراد استثنایی كه در تجارت، ورزش و دیگر رشته ها موفقند، تحقیق می شود. در این سال ها بعضی باورهای مهم و اساسی درباره این انسان های موفق سالم و شاد به اثبات رسیده است. اگر شما هم دوست دارید شادتر باشید و زندگی در كنترل خودتان باشد، بهتر است با ما همراه شوید و چند هفته ای را با این 5 باور مهم طی كنید. باورهای ما پنجره ای هستند كه ما از آن به دنیا نگاه می كنیم. آنها تمام زمینه های زندگی مان را شكل می دهند. اگر تصمیم بگیرید با نظر مثبت به زندگی نگاه كنید، دیدگاه شما خوش بینانه و قدرتمند می شود و خیلی زود از این طرز برخورد با دنیای اطرافتان بهره می برید.

خودتان بهتر از هر كسی خودتان را می شناسید :


مردی یك شب كلید خانه اش را گم كرده بود و نمی توانست وارد خانه شود. او بیرون منزل در نور چراغ كوچه دنبال كلیدش می گشت. كمی بعد همسایه اش او را دید و به كمك او آمد تا با هم كلید را پیدا كنند. اما بی فایده بود. پس از كلی جستجو همسایه از او پرسید: اگر تو كلید را در منزل گم كرده ای، چرا در خیابان دنبال آن می گردی؟ مرد پاسخ داد: چون در خیابان نور بیشتر است! حالا تصور كنید شما جهت و معنای زندگی را گم كرده اید. اگر از مردم بپرسید اهداف شما در زندگی چه باید باشد، درست مثل این است كه در خیابان دنبال كلیدی بگردید كه در خانه جا گذاشته اید. هیچ كس به شما نمی تواند بگوید چطور به زندگی تان معنا ببخشید. روش دیگران به درد شما نمی خورد. شما باید درون خودتان را جستجو كنید. حتی اگر یك عمر برای یافتن پاسخ های خود جای دیگری را جستجو كرده اید، به محض این كه به درون خودتان رجوع كنید، می بینید كه پاسخ سوال های زندگی برای شما روشن می شود.

اگر گام به گام پیش بروید، به هر چه بخواهید می رسید :


حقیقت این است كه هر نوع مهارتی را می توان یاد گرفت، هر مشكلی را می شود حل كرد و هر كاری را می توان به نتیجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و كارهای بزرگ را به قسمت های كوچك تر تقسیم كنید. وقتی یك كار بزرگ را به چند مرحله كوچك تر تقسیم كنید، انجام آن آسان تر می شود و دیگر به نظرتان سنگین نیست. ما ناخودآگاه در بسیاری موارد این كار را انجام می دهیم. مثلا وقتی قرار است یك شماره تلفن را به خاطر بسپاریم، اعداد آن را 3 تا 3 تا یا 2 تا 2 تا حفظ می كنیم. نكته مهم آن است كه اگر می خواهید دیوار بین خود و رویاهای زندگی تان را بردارید، بهترین كار آن است كه آجر به آجر پیش بروید تا به هدفتان برسید.

اگر روش شما جوابگو نیست، آن را عوض كنید :


دكتر اسپنسر جانسون، نویسنده كتاب چه كسی پنیر من را برداشت، فرق بین آدم ها و موش ها را این طور توصیف می كند. وقتی یك موش حس می كند تلاش هایش به نتیجه نمی رسد، روش خود را عوض می كند، اما وقتی آدم ها حس می كنند كاری كه انجام می دهند به نتیجه نمی رسد، عصبانی و خسته می شوند و دوست ندارند روش خود را عوض كنند. حتی گاهی اگر كسی راهكار تازه ای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود می گیرند و می گویند: "من همیشه این كار را همین طور انجام داده ام. "یا" من آدمی این مدلی هستم." در اصل این آدم ها از پذیرفتن راهكار تازه و انجام آن می ترسند و حس می كنند ترسشان به این معناست كه دیگر روش ها اشتباه است. همیشه آنچه به نظر ما طبیعی و صحیح به نظر می رسد، در اصل محصول باورهایتان است و به ندرت نشان دهنده همه احتمالات و امكانات پیش رویمان یا تخمین صحیحی از توانایی هایمان است. اگر واقعا می خواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری كه به منظور راحتی دور خود كشیده اید، پا را فراتر بگذارید و راهكارهای متفاوتی را امتحان كنید.

شكست هرگز وجود ندارد :


تنها شكستی كه در زندگی وجود دارد، این است كه دست از یادگیری بردارید. جز این مورد هر نتیجه ای كه پیش رویتان می آید، بازتابی است كه به شما می گوید آیا راهكار انتخابی شما را به هدف نزدیك تر كرده یا دورتر. آدم هایی كه به اهدافشان می رسند، یك خصوصیت مشترك دارند، آنها از شكست و اشتباه نمی ترسند، چون می دانند هر اشتباه یا شكست فرصتی است برای یادگیری كه باید از آن استفاده كرد شكست، لازمه یاد گرفتن است.

شما همین حالا در حال شكل دادن آینده تان هستید :


تفاوت بارزی كه میان افراد موفق و ناموفق وجود دارد، این است كه افراد موفق در حال زندگی می كنند اما افراد ناموفق در گذشته سیر می كنند. اگر دائم به گذشته بچسبید، تمام زیبایی ها و فرصت هایی را كه زندگی در حال حاضر به شما ارزانی كرده از دست می دهید. اگر هم در حال زندگی كنید بسرعت می توانید فرصت های رسیدن به اهدافتان را صید كنید. مهم نیست در گذشته چقدر تلاش كرده اید. هر لحظه از هر روز زندگی فرصت تازه ای است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیك تر شوید. اگر بار دیگر ترس های قدیمی و باورهای محدودكننده مانع شادی و موفقیت شما شدند، آنها را در ذهن تان متوقف و در درون تان افكار مثبت و خوش بینانه را جایگزین افكار منفی كنید. قدرت باورهای مثبت آنقدر زیاد است كه می توانید به كمك آنها از تمام لحظات زندگی پلی برای موفقیت بسازید.
 

منبع : readers digest
مترجم : رزیتا شاهرخ

 

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 10:52 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

 

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

 

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

 

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

 

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

 

تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در بین ما خالیست.

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

 قدر داشته هاتون رو بدونید

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 10:44 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]


یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.

[ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم! من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است. حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است! این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

  « دکتر علی شریعتی »

[ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ] [ 10:57 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

می گویند زن، چراغ خانه است.

لابد شنیده اید که در همین راستا،

 بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند

و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه.

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

[ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ علی اکبر غلامی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با عرض سلام
هدف از ایجاد این وبلاگ" ارتقا, سطح دانش و معلومات فردی" و "تغییر نگرش نسبت به زندگی در جهت پیشرفت " می باشد .تا این اعتلای اندیشه و فکر منجر به دگرگونی شگرف در درون خود وسپس دگرگونی محیط و اجتماع ما شود.
به امید آن روز
امکانات وب